چرا پارک سواد رسانه ای، نشد که نشد…

سلام

بنده از سال 84 است که در حوزه آموزش های رسانه ای در دانشگاه بین المللی المصطفی (ص) مشغول هستم و از تدریس لذت می برم ولی وقتی اولین بار معاون مسابقات نمایشگاه بین المللی رسانه های دیجیتال تهران در سال 88 شدم و در یک کار بزرگ، جذاب، سخت و طاقت فرسا مواجه شدم؛ تازه فهمیدم که توان و استعداد ویژه ای در مدیریت بحران دارم و از این کار لذت می برم. به خاطر همین سال بعد و سال بعدش هم مدیریت کل بخش مسابقات را به شخصه به عهده گرفتم و بخش های بزرگ و بازی های جذابی را در مساحت بزرگی اجراء کردم.

پس از تعطیلی نمایشگاه رسانه های دیجیتال وزارت ارشاد و آشنایی با نمایشگاه رسانه های دیجیتال انقلاب اسلامی، در دور سوم و چهارم همراهشان شدم و مدیریت بخش هایی را به عهده گرفتم که در سال 95 توانستیم علاوه بر پذیرایی محتوایی از مردم، روزانه 400 دانش آموز دختر و 400 دانش آموز پسر را هم آموزش داده و با سواد رسانه آشنا کنیم.

کارهایی که در این نمایشگاه انجام شد؛ تأثیرات خیلی خوبی داشت و غصه ما این بود که این نمایشگاه به زودی تمام می شود و زحماتی که برای دکور و اجراء کشیده ایم؛ محدود می شود به همین چند روز و بعدش همه اش خراب می شود و به تاریخ می پیوندد.

بعد از آن، شب و روز فکرم شد که چرا در کشورمان یک پارک سواد رسانه ای نداشته باشیم و جلسات مفصلی با تیم محتوایی گذاشتیم و کار را به آن جایی رساندیم که طرح پارک سواد رسانه را به بخش های بسیار جذاب برای تمام گروه های مخاطب مختلف در رده های سنی متفاوت طراحی کرده و جزییات آن را پیاده کردیم.

مانند تمام کارهای دیگرم که وقتی احساس کردم باید انجام بشود و سازمان هایی که بودجه و امکاناتش را دارند و باید انجام بدهند و انجام نمی دهند؛ آتش به اختیار وارد کار شدم و شروع کردم به تحقیق برای یافتن مکانی برای اجرای پارک سواد رسانه ای؛ جدای از ظرفیت های خودمان در همین استان قم، در یزد و کرج و مشهد و شیراز، سراغ شهرداری و حوزه علمیه و امام جمعه و آستان قدس و… هم رفتم که نشد که نشد…

سازمان هایی که جا داشتند، پول نداشتند. سازمان هایی که پول دارند و رسالتشان سواد رسانه است، کاری نمی کنند و بالاخره نشد که نشد…

یک روز وقتی در تهران پیگیر این بودم که از یک سازمان دولتی، پولی که به زور از ما خوردند را پس بگیرم؛ به سراغ لانه جاسوسی رفتم و محیط لانه جاسوسی که اتفاقاً یکی از گزینه هایم برای یک اجرای محدود بود را از نزدیک دیدم و در ذهنم، برای هر اتاقش یک بازی طراحی کردم و ذوق خاصی برای اجرای کاردوهای سواد رسانه ای مخصوصاً برای نوجوانان در این محیط داشتم و معتقد بودم که اگر این کار انجام بشود می تواند دو دغدغه مهم رهبری را برطرف کند.

دغدغه اول: آشنایی دانش آموزان با اسناد لانه جاسوسی و اتفاقات مهمی که به تعبیر امام خمینی (ره) با عنوان انقلاب دوم خوانده شد.

و دغدغه دوم: آشنایی مخاطبین با سواد رسانه و فضای مجازی از طریق محتوا و نحوه اجرای بازی هایی که قرار است در آن جا اجراء شود.

این طرح را هم به دلیل جور نبودن همه چیز با هم، بی خیال شدم و سعی کردم فراموشش کنم. تا روزی که پیش یکی از مسئولین با دغدغه رفتم و پس از ارائه طرح، سریعاً با متولیان نمایشگاه لانه جاسوسی هماهنگ کرده و اجازه شفاهی اش را گرفتند که ما در آن جا بازی هایی را اجراء کنیم که همین اتفاق خوب باعث شد تا به تهران برویم و در محل لانه جاسوسی، از نزدیک بازی ها را بصورت کاملاً عملیاتی اجرایی کنیم.

این مسئول با دغدغه، تضمین مخاطبین و دانش آموزانی که هر روز بصورت اردویی به این جا بیایند را هم داد و حلقه اتصال همه چیز داشت جور می شد: صاحب ایده و صاحب محتوا و رابطه برای تحویل مکان و فقط مانده بود سرمایه گذاری که روی این کار سرمایه گذاری ریالی کند تا اتفاق بیوفتد که نشد که نشد…

ناچاراً قبول کردیم که خودمان دو نفری، این ریسک را بکنیم که این کار را با هزینه های خودمان جلو ببریم تا بعداً به سودآوری برسد و بتوانیم هزینه هایش را تأمین کنیم. ناچاراً قبول کردم و شروع کردم به نوشتن طرح کاردو و بخش عمده ای از آن را نوشتم.

ولی حدود 10 روز است که آن مسئول دغدغه مند منتظر است که من طرح را برایش تکمیل کنم و تفاهم نامه بین خودمان را بنویسم و برایش بفرستم ولی نشد که نشد…

دلیل دارد برادر من! شاعر می گوید: تو مو می بینی و من پیچشش مو!

شما قسمت جذابش را می بینید و من قسمت سختش!

من نهضت سواد رسانه ای را راه اندازی کردم و بیشترین تلاش را برای سواد رسانه ای کشور، انجام داده ام و خروجی های بسیاری خوبی هم گرفته ام! بدون اینکه یک ریالی بودجه ای از سازمان یا ارگانی داشته باشم. (البته برای خیلی سازمان ها، پروژه ای کار کردم که برخی حقمان را هم خوردند)

امروز در موسسه ام، همه اش باید به این فکر کنم که چه کاری انجام بدهم که آخر ماه، بتوانم اجاره محل موسسه را بدهم. یا حقوق نیروهای اجرایی موسسه را پرداخت کنم. یا بقیه هزینه ها…

در حال حاضر، بیشترین زمانم را فقط صرف این می کنم که یک کاری که پول داشته باشد انجام بدهم، فقط برای اینکه بیشتر از این مقروض نشوم. دو سال قبل، خانمم طلاهایش را برای موسسه فروخت و پارسال من، یک آپارتمان نقلی داشتم که برای موسسه فروختم. الان چیزی دیگر ندارم که برایش ریسک کنم.

الان فقط برای بقای موسسه، باید کار کنم و پول دربیاورم. (بین خودمان باشد که جمعه ها در نماز جمعه DVD محصولات موسسه می فروشم)

خلاصه کلام، برادر من؛ نشد که نشد…

و نمی شود که نمی شود. در جمهوری اسلامی ایران فهمیدم که باید سرم به کار خودم باشد و هیچ انتظاری ازدستگاه های دولتی که بودجه و وظیفه دارند نداشته باشم. که اگر کاری انجام می دادند؛ مقام معظم رهبری (دام ظله العالی) حکم جهاد و دستور آتش به اختیار نمی دادند!

شب ها با آرزوی تحقق پارک سواد رسانه ای می خوابم و صبح ها تن به کارهایی می دهم که فقط احساس می کنم خودم و استعداد و توانمندیم را حرام کرده ام تا لقمه نان حلالی بدست بیاورم و پرچم این نهضت را برافراشته نگه دارم. و با چشمانی پر از اشک… سفره اولین درد دلم را می بندم. به امید اینکه روزی که بگویم: شد که شد…

 

مصطفی ضابط

14 تیر 96